fineline is lost

برای خالی کردن بخش منفی وجودم

یکشنبه ۷ فوریهٔ ۲۰۱۰

شنبه ۶ فوریهٔ ۲۰۱۰

نمی دونم مشکلم با آدم های نایس لبخند بر لب و خوشحال عضو جامعه آمریکایی - ایرانی چیه. می خوام داغونشون کنم. چقده من عوضی ام آخه

دوشنبه ۱ فوریهٔ ۲۰۱۰

کاش تو زندگی اینترنتی یه سایتی بود مثل www.dashteh-sabz.nat . یه چیزی معادل دوری از شهر و هیاهویش و خلوت کردن و آسایش در طبیعت. هر کسی لاگین می کرد میرفت یه گوشه گلیم خودشو می نداخت و رودخونه ای و نور آفتابی و نسیمی و چه چه پرنده ای و کلیه معادلها و هم ارزهای مربوطه.

یکشنبه ۳۱ ژانویهٔ ۲۰۱۰

black desire

آدمی که چیزی رو یا کسی رو با شدت دوست داره نمی تونه ذره ذره ازش دل بکنه وقتی می بینه سرانجامی نداره و زجر مدامه . یک دفه میزنه نابودش می کنه یا ولش می کنه. باروت در شدید بودن خواستنشونه و جرقه از اصطکاک فرسایشی شرایط. مثل خواننده شعرهای لطیف noir desir که یه شب با بیست ضربه  معشوقه اش رو کشت!



شنبه ۳۰ ژانویهٔ ۲۰۱۰

کلافه ام. اعصاب ندارم. فحش می دم . کثافت بی همه چیز لجن آشغال گه تو حلقت الهی ولت کنن وسط خیابون مردم برینن بهت تیکه پارت کنن .تمامی ندارد آرامم  نمی کند. سرمو می کنم تو کارم .به آرمان هام فکر می کنم به راه نرفته ، سرم گیج می رود...
" از تو تا من هزار دره ره است :
 من به راز نشنفته می مانم ،                           
 تو به شعر نگفته می مانی . " 

روی تخت می افتم نیم ساعت بعد با یک چای دم کرده کمی آرامتر ، کمی مسلط تر.. دو سه ساعت بعد دوباره همین آش و همین کاسه. گاییده شدم خدایی بس چایی خورم شاشیدم . کیرم تو حلقتون . آسایش نداریم .

چهارشنبه ۲۷ ژانویهٔ ۲۰۱۰

دیالیز مغزی


از مملکتم متنفرم. واقعا دلم می خواد اونجا به دنیا نمی اومدم . مسموم و درگیر .

یکشنبه ۲۴ ژانویهٔ ۲۰۱۰

"همین که بار سنگین و بی مصرف ایدئولوژی را از شانه پایین گذارید، بسیار زود احساس سبکی خواهید کرد... درست که نگاه کنید مکتب فقط دست و پایتان را بسته است، حیات جامعه را در تمام شئون آلوده کرده و مغزها و سخنرانیها و رادیو و مطبوعات را از دروغ انباشته است. دروغ و بازهم دروغ و گرنه به چه حیله دیگری جز به مدد نقابی از دروغ جسم مرده می تواند به زنده بودن تظاهر کند؟"
- سولژنتسین

جمعه ۲۲ ژانویهٔ ۲۰۱۰

امروز که تو خیابون یه دونه از این آدمهایی رو که با خودشون بلند حرف می زنن و صداشون بالا پایین میره و دارن با یکی که نیست و احتمالا دقیقا هم نمی دونن کیه جر و بحث می کنن دیدم یاد وبلاگ نویسی در سبک تخلیه و بی اعصابی افتادم. فرقی ندارن !
خدا جان سادگی اعجاب آوری را که در انتخاب دو راهی ها برایمان باقی گذاشتی بیشتر حکم اجبار دارد تا اختیار .

یکشنبه ۱۵ نوامبر ۲۰۰۹

نمی دونم این احساس خودم رو چرا جدی نمی گیرم. این احساس قدیمی که وبلاگ نوشتن علافیه. خوندنش علافیه .هر ارتباطی که رو در رو و با کانال فیزیکی نباشه علافی و مزخرفه.چیزی غیر واقعیت علافیه .تماس نداشتن با طبیعت علافیه. خیال علافیه .اسباب بازی کامپیوتری علافیه. سیاسیدن علافیه .
شیرجه رفتن توی واقعیت چیزی می خواد که با راه رفتن کنار ساحلش و نوک شست پاتو توی آب کردن و کشیدن بیرون به دست نمیاد. ولی هر از گاهی مثل امروز که میری میزنی به دریا می کشی پایین و می شاشی توشو و دریا تخمشم نیست و می گی آخی...بعد میای بیرون تو ساحل تکون می دی خودتو چند قطره ای که به تنت مونده بود تو شن و ماسه سه سوت خشک می شه. بعد می گی شاشیدم به این زندگی توی ساحلی که من دارم . نمی خوام برگردم ساحل  :(!
به قول داستایوسکی چه چیزی خیال برانگیز تر از نفس واقعیت.

پنجشنبه ۱۲ نوامبر ۲۰۰۹

.not an answer but question

-مي دانيد من احساس مي کنم ما هيچ کدام جوهره آدم هاي قبلي را نداريم؟
نه نمي شود اين طور گفت.

-آخر ما يک جوري سرگردان و پريشان هستيم.
نمي شود گفت. اما دوره قبلي دوره يي است با مشخصات خودش. اين دوره هم مشخصات خودش را دارد. ممکن است دوره شما دوره افت و انحطاط باشد. مي دانيد تمام جوامع در دوره هايي به انحطاط مي رسند اما من ذاتاً آدم خوش بيني هستم. به نظرم هميشه اتفاق هاي خوبي مي افتد و از دل هر چيز اتفاقي روشن بيرون مي آيد. مي دانيد خيلي از آدم هاي بزرگ که به نظر شما خيلي بزرگ هستند و البته هستند، بزرگ به نظر رسيدن شان براي شما بيشتر به خاطر کلاسيک بودن آنهاست. يکي از مشکلات جوانان که البته نه در کشور ما فقط، که در تمام دنيا هست، اين است که بعد از دوره آرمان ها و اتفاقات بزرگ و ايده ها که آدم ها را به دنبال خود مي کشيد، هيچ آرماني حالا نيست.

-انگار آدم ها هيچ ايماني ندارند. البته منظورم ايمان مذهبي نيست.
مي دانم. نه، بي ايماني معضل ما نيست. ما ايده يي نداريم. گاهي يک نخودسياه هايي، اتوپياهايي محرک مي شوند اما متاسفانه گاهي نيروي محرکه نيست ولي حتماً ايجاد خواهد شد. يعني بشر به دنبال ايده هست و خواهد رفت. اصلاً شايد يکي از مشکلات آدم هاي نسل حاضر و البته نه فقط نسل شما که همه آدم هاي اين دوره اين است که هيچ چيز تحقق نيافته يي وجود ندارد. همه چيز به دست مي آيد. نوعي ايده آل لازم است اما الان واقع گرايي به معناي خيلي بدي در ما هست.

گفت وگوی منتشرنشده با مهدی سحابی

چهارشنبه ۱۱ نوامبر ۲۰۰۹

بعضی وقتها که اینجا می نویسم احساس زن سیبیلویی رو دارم که بدون اپیلاسیون و آرایش می ره بیکینی می پوشه جلوی همه ویراژ می ده!

سه‌شنبه ۱۰ نوامبر ۲۰۰۹

آدمی نیمه تمامم که سرطان خالی گرفته ام و به دنبال مداوای آنم. سرطان خالی تهی ات می کند و می بینی خالی شده ای.  برای جلوگیری از گسترش آن نمی توان مانند روشهای متداول به بریدن و دور انداختن قسمتهای آلوده پرداخت. چون اندامهای سرطانی خالی شده اند و چیزی برای بریدن وجود ندارد. تنها راه گرفتن فانوسی به دست و از نو پر کردن و ساختن قسمتهای خالی است . حواست به زمان باشد پیش از آنکه دیر شود و خالی به مغزت نفوذ کند!

پنجشنبه ۵ نوامبر ۲۰۰۹

گر بر فلکم دست بدی چون یزدان
برداشتم من این فلک را ز میان
بار دگر این فلک چنان ساختمی
کازاده به کام دل رسیدی آسان 

چهارشنبه ۴ نوامبر ۲۰۰۹

امشب هم می خواد تا جا داره بکنه تو کون من. رفتم last.fm  زدم alternative rock radio
بعد آهنگی که اورده اینه :
Andy - Sogoli
تو روحت با اون تگ کردنت !
دقت کردین شعر معاصر اصلا به نصیحت و پند دادن نمی پردازه ؟ همینکه خود پیچ خورده توی دنیای پیچیده تر از خودش بیان کنه هنر کرده .حوصله نداره. حوصله نداری.هممون شاشمون کف کرده.شعره؟ دو خط دو دقه بخونی حال بده بری.دو دقه بگم حسم چیه برم. آهنگه دو دقه گوش کنی حال کنی بری .داستانه ؟ داستان کوتاه فقط !
همه چی همین جور. کو عمق. کو وقت گذاشتن و عمیق شدن. هممون گوساله روی یخ نازک اقیانوس جهالت!
مماااا
آقا داغون شدم .اینقده خسته ام و وقت به خودم رسیدم پیدا نمی شه که تن و هارمونیک خودمو زندگیمو صدامو گم کردم . همه چیم بی مزه شده حالم به هم می خوره از اینش . تازه من گشادی طی می کنم زندگی رو سخت نمی گیرم وقت پیدا نمی شه (ذهن تیز می فهمه که کلید همینجاست. گشادی طی می کنی که وقت نمی شه دیگه !)
نه آقا. اینا اثرات فاصله انداختن و سوییچ کردن های پیاپی اه . آخه من نمی دونم به چی این زندگی با کار یا درس می شه چسبید برای یه عمر. هر چیزی مزه اش رو در دو روز اول از دست می ده.یا پیوندشو با زندگی و دغدغه هات از دست می ده .استمرار ؟ استمرارم کجا بود! من خدا و الهه بی ثباتی و پرش را با هم پیوند دادم خواهرشون شصت قلو حامله است از وجود من بالام جان
آره اینطوریاس.تا جوونی به اون چیزی که احساس می کنی حال می ده بهت و دوست داری بچسب. هی عاشق و کس خل و فیلسوف نشو و وارد این وادی نشو که بد می ذاره کف دستت

by Edgar Degas.

بايگانی وبلاگ