بوزک

دلم برای هویت خودم می سوزد.می خواهم بیان شوم.

Saturday، July 11، 2009

زندگی همینجور بی معنی تر می شه
تندتر می گذره
و تو بی خاصیت تر و گاوتر می شی
اگر فکرهاتو بالاتر نبری همراه زندگی
و احساساتتو عمیق تر نکنی

Friday، July 10، 2009

موسیقیِ خیسِ خاطره دوست دختر هزار سال پیش آدم رو از بیست هزارکیلو متری جلو چشش زنده می کنه دهنش رو می گاد

Wednesday، July 8، 2009

یه مخلوطی از حس های دلتنگی خرکی برای تهران ؛ دلسوزی و آرزوهای کمی اشک آلود یک روز خوش برای مردم ، بری به جهنم کثافت جر بخوری آتیش بگیری گفتن به حکومت ،
مزه عاشق شدن های خیلی دورم ، مثل سگ نگران آینده بودن ، حال درس خواندن نداشتن ، حال پیگیری کار و نامه نوشتن را نداشتن و بهش مثل سگ نیاز داشتن ؛ یک دفعه لجت گرفتن ، شاش فراوان داشتن ، گرسنه بودن و خواب آلود بودن در صبحی که سه هفته است شبها چند ساعت دیرتر می خوابی از زور خبر خواندن و چیزی دستگیرت نشدن. دیگه چیزی از این مغز نمی مونه که کار خارق العاده ای انجام بده ... برو جمع کن بابا ریدی اینجوری

Friday، July 3، 2009

پوسته ام را پاره می کنم. خیسی و داغی اش را به سلولهای مغز و قلبم دارم می چشانم . احساساتم سیال می شود. درد دارد اما تشنه اش بودم . ترسی تمام وجودم را خشک کرده بود که جامد شده اند کم کم . زنده بودن با نوک انگشتانم تماس قطع و وصلی دارد . دستانم را دراز می کنم تا بقاپمش تماس را دائم کنم. احساس روان می شود . نگاهم را تر می کند . عمق و بعد گم شده را دوباره باز می یابم از گوشه چشمانم. در آن قلبم را جاری می کنم تا تپش هایش را فواره کند با قدرت در تمام ترک های خشک. خوب که جست زد مغزم را روان خواهم کرد . شعله آتشک وجودم می خواهد در برابر لامپ های صنعتی طیف خودش را به نمایش بگذارد.

Wednesday، July 1، 2009

ساعت بیست دقیقه به ساعت سه نیمه شب است . ضربان قلبم روی پنج هزار است.
زندگی در این زمان و مکان به قدری تلخ و پر التهاب است که هیچ چیزی تو را به اندازه سوزنی تهییج نمی کند . زندگی کدام است آرامش کجاست... کنار اقیانوس یا در دشت سبز توی عکسها ؟ ای کاش آنقدر ساده و رها می بودیم...رها از قوانین تزریق شده ای که توانایی پاره کردن و چشم پوشی از آن را نداریم. مردمی که مثل من عقده ای ، بی آرزو و عصبی فقط زنده می مانند، هیچ چیزی من را به جلو وا نمی دارد نه آرزو ، نه فکر ، نه احساس .
پدر داغان ؛ مادر بیمار ، خواهر بیست ساله ، دختری در مملکت بی صاحب ، برادر داغان ،دوست دخترکم تنها و بی خبر و پر غصه. خودم دیگر مدتهاست که انگیزه ام در دانستن و پویش در این دنیای کثیف زلالیتش را از دست داده .
الان فقط اعصاب داغان داری ، کله کچل ، خانواده ای مضطرب و انگیزه های مرده .
همه چیز از دست رفته است. از دست رفتنی که اصلا توانایی هزینه برای بازگشتش را ندارم .

می خواهم باورم نشود اما نمی شود.

Monday، June 29، 2009

احساس زیر بنای همه چیزه

Sunday، June 28، 2009

apparently i look high after a mind masturbation.

should i masturbate or not ?
i cant be stable ! what is stability ?!
It's too boring
and too static
how it can describe you?
how it can move through your angels ?
well you can say we give a one time shot and if that is a good shot it will stimulate the audience imagination enough to guess the story
what are we God ?Only god doesnt change! he remains exactly like what he was 4000 and 40000000 years ago
we are not God are we?

Saturday، June 27، 2009

باید یادمان نرود اشک ریختن و احساسات را زنده نگه داشتن . برای سنگ شدن نیاز به ذات بی تفاوت و ماشین زدگی و جهالت نیست . هم اینکه بگذاری زمان بگذرد و احساساتت را لمس نکنی و تکان ندهی سنگ و منجمد می شود. نیازی هم به انقلاب و خون ریزی نیست تا احساساتی شوی. زلال شو مثل کودکی و جوانی ات .
موسیقی بگذر و خاطره ها و آدمها را به یاد بیاور و اشک بریز . تا که انسان ماندنت را تمدید کرده باشی..

Friday، June 26، 2009

می دونی چند وقته وارد یه سایت .edu نشدم ؟

Tuesday، June 23، 2009

خیلی تاسف باره ولی خانواده من چیزی به من یاد نداد
اونجایی که فکر می کردم من عشق هامو پیدا کردم مملکتم رید توشون
ریشه های من واقعا هیچی به من ندادن ، جز غرور و عقده هایی که توم یادگار گذاشتن
تنهایی که نمی شه مسیر پیدا کرد
گم شدم کامل . احساس تنقر می کنم.
i
can
not
control
my
anger
it
is
spreading
through
all
aspects of
my
life
.

Friday، June 19، 2009

کثافتا از کشور من برین بیرون . کی شما رو دعوت کرد خونه من برید گم شید بیرون

Thursday، June 18، 2009

events do not carry meanings until we interpret them.
راستش اعصابم خیلی خورد است . از همه چیز . همه چیز در الک اعصاب من گیر می کنند . از مملکت تخمی ام بگیر تا شکل دستانم.
می خواهم . . .
می خواهم خوار کسه باشم. چه دلیل دارد آدم راحت همه چیزش را بگوبد بی هزینه و مفت
چه بی مزه .در یک اتاق 3 در 4 با دوستانت جمع شدید. دوستات تو گوش هم حرف می زنن همش . بعد هم تو می مونی که یعنی چی این حرکت وقتی کلا 3 نفریم؟؟ به آدم بر می خورد خب. میای وبلاگ می نویسی از زور بیکاری .
بدون کلامی گفتگو چراغ خاموش می شود و همگی می خوابید.

Sunday، June 14، 2009

من یه زندانیم که هر روز از میله های بازداشتگاه بارفیکس میره و رو زمین شنا میره.
باشد که روزی به کار آید.

Saturday، June 13، 2009

امروز 24 خرداد تهران
احمدی نژاد میدان ولیعصر مرکز تهران ، دقیقا جایی که کروبی شب های پیش نطق می کرد و مردم تجمع می کردند،جشن پیروزی اعلام کرد.
There will be blood.

بايگانی وبلاگ